هم سطر، هم سپید

ای حرمت سپیدی کاغذ!
نبض حروفِ ما
در غیبت مرکّب مشّاق می‌زند...

 

دل نیست...

-دلت گرفته جوون؟ 
-
 آره 
-
 دل همه می گیره
دل داشته باشی می گیره دیگه
اصــلــن دلــی کـه نــگـیـره کــه دل نـیـسـت 
یا رفیق من لا رفیق له ...
میخوای یه راهی بهت یاد بدم دلت وا بشه؟ 
مثل من چشماتو ببند ...
دِ ببند دیگه...
چی می بینی؟ 
-
 هیچ کس 
-
 هیچ کس قشنگه دیگه ... 
هیچ کس همه کسه؛
همه کس هیچ کسه...!!!

 



"یک تکه نان...کمال تبریزی"


 

سهم من از تو...!

السلام علیک یا حجه الله فی ارضه



بی تو نشستم در خیابان زیر باران
گویی که مجنون در بیابان زیر باران

افتاده نان خشکی از منقار زاغی
گنجشک خیسی می خورد نان زیر باران

هر کس به قدر روزی خود سهم دارد
سهم من از تو: چشم گریان زیر باران

ای کاش میشد با تو ساعت ها قدم زد
از راه آهن تا شمیران زیر باران

با طعنه عابرها سراغت را گرفتم
آخر چه می گفتم به آنان زیر باران؟

باور کن از تو دست شستن کار من نیست
عشق تو میگردد دو چندان زیر باران

وقتی دعا در زیر باران مستجاب است
دیگر چه کاری بهتر از آن زیر باران

پروردگارا در غیاب حضرت عشق
رعدی بزن ما را بسوزان زیر باران





"کاظم بهمنی"

 

ای آذری...

دست تمام شهر را از پشت می بندی

-در دلبری- وقتی کمی با عشوه می خندی

در کوچه ها عطر دو سیب انگار می پیچد
...............................................

مانند دلبر های قاجاری شدی امروز
با آن دو چشم مشکی و ابروی پیوندی

ای "آذری" معشوقه ی بی مهر و سر سنگین
تلفیقی از گرمای تیر و سوز اسفندی

باید گذشت از موج موهایت به تدبیری
باید پرید از دام چشمانت به ترفندی

...............................................
از ما چرا وقتی که دل بستیم، دل کندی؟





"حسین زحمتکش"

 

می فهمی...؟...!...

به نظر من...

آدما...به شش دسته آدم فحش میدن...
دسته ی اول اونایی که یا واقعن آدم نیستن یا اشتباهی آدمن...
دسته ی دوم دشمناشون...
دسته ی سوم اونایی که ازشون متنفرن...
دسته ی چهارم اونایی لجشونو در میارن...
دسته ی پنجم اونایی که وقتی پشت فرمون نشستی، خلاف میل تو عمل می کنن...
و دسته ی ششم که مهم ترین دسته اس...دوستاشون...!

آدما...به کسایی که نسبت بهشون احساسی ندارن، فحش نمیدن...!...-نه ه ه ه ه...!... :))-

آهای تویی که نمی دونی کجایی و من بهت فحش میدم...
ساده اس...
آنالیزش کن...
اگه جزء دسته اول تا پنجم نیستی...
بدون یا جزء دسته ی ششمی...یا احساسی فرا تر از دوست داشتن بهت دارم...!...

آهای تویی که می دونی جزء دسته ی ششمی... -دوست جون...-
اون لحظه ای که من بهت فحش میدم...بدون خیلی بیش تر از همیشه دوست دارم...

شیر فهم شدی؟...
به التفاتش رسیدی؟...
فهوای کلام دستگیرت شد؟...

اشتباه برداشت نکن...

نود درصد...که تو زندگیمون می زنیم مال اینه که اشتباه برداشت می کنیم...
اصلن ما کلن بیش تر علاقه داریم اشتباه برداشت کنیم...

ما بیماریم...
می فهمی؟...
بیمار...!... :(






"ساهر؛
کوزه گری ست منافق، که از کوزه ای شکسته آب می خورد -و همیشه و همیشه در این عمر بیست و اندی ساله، به نظرش صفتی بد تر از دورویی وجود نداشته؛ البته هنوز هم نظرش همین ست-
ادیبی ست!، با اعتماد به نفسی در خیلی حد! که به شدت دلش نمی خواسته ادبیات را پایمال کند...ولی چاره چیست؟...
وی بی چاره است...می فهمی؟...بی چاره...!..."






پ.ن
اگر به نظرتون در مورد شما صدق نمی کنه...یک بار دیگه تمام متن رو با ضمیر ها و فعل های اول شخص مفرد بخونین...


 

مثل یک ابر بی دلیل...!

فرض کن یک غروب بارانی ست...و تو تنها نشسته ای مثلن
بعدش احساس می کنی انگار، سخت دلتنگ و خسته ای مثلن

در همان لحظه ای که این احساس مثل یک ابر بی دلیل آنجاست 
شده یک لحظه احتمال دهی که دلی را شکسته ای مثلن؟ 

که دلی را شکسته ای و سپس ابرهای ملامت آمده اند 
پلک خود را هم از پشیمانی، روی هم سخت بسته ای مثلن

مثلن های مثل این هر شب، دل خوشی های کوچکم شده اند 
در تمام ردیف های جهان، تو کنارم نشسته ای مثلن

و دلی را که این همه تنهاست، ژاپنی ها قشنگ می فهمند 
مثل ویرانی هیروشیماست بعد آن جنگ هسته ای مثلن! 

فرض کن یک غروب بارانی ست...و تو تنها نشسته ای اما 
من نباید زیاد شکوه کنم من نباید...تو خسته ای مثلن 




"سید مهدی نقبایی"

 

هر آن چه که باید...

امیدوارم ماه آینده در همین ساعات و ماه آینده تر بازم در همین ساعات -غیر از استرس که اجتناب ناپذیره- حس دیگه ای هم داشته باشم...و اون احساس خیلی خوبی باشه... :-)

خدایا کمکم کن...
میخوام همه ی تلاشمو بکنم...

خدایا خیلی دوست دارم...
ممنونم که هستی...
ممنونم که منو آفریدی تا خدایی مثل تو داشته باشم...
هیچ احساسی تو دنیا قشنگ تر از حس بندگی تو نیست...یعنی نباید باشه...
اگه من گاهی احساس دیگه ای دارم که در نظرم بهتره...مشکل از منه...

خدایا این روزا حالم خوب نیست زیاد...و این یعنی از تو دور شدم...
داشتم سعی می کردم به تر شم...خیلیم موفق بودم...ولی...نشد...!... :-(

خدایا منو ببخش اگه گاهی کم میارم...این یعنی تو رو زیاد حس نمی کنم...
خدایا منو ببخش اگه گاهی کم حست می کنم...
فقط ببخش...چیزی دیگه نمی تونم بگم...برای گفتن، زیادی خالیم...!...
فقط می تونم بگم...توکل بر تو...و این طوری احساس می کنم هر آن چه که باید بگم رو گفتم...!... :-)


( 17 دی ماه امتحان مهندسی ژنتیک، بیوشیمی و اندیشه دارم...17 بهمن ماه آزمون ارشد...!)

"ساهر؛ 17 آذر ماه 1393؛ 1:50 دقیقه ی بامداد"

 

بگذار تا شلوغ شود...

آغوش تو چقدر می آید به قامتم

در آن به قدر پیرهن خویش راحتم

می پوشمت که سخت برازنده ی منی

امشب به شب نشینی خورشید دعوتم

با خود تو را به اوج -به معراج- می برم

امشب اگر به خاک بریزد خجالتم

ده رند خبره اند سرانگشت های تو

یورش می آورند شبانه به غارتم

این ده شریک قافله، این ده رفیق دزد

تا آمدم به خویش، ندادند مهلتم

بازار شام کن شب مان را به موی خود

بگذار تا شلوغ شود با تو خلوتم

بر شانه ام گدازه ای از بوسه ها گذار

قافم ولی تمام شده استقامتم

بگذار تا دخیل ببندم به دامنت

حالا که در حریم تو گرم زیارتم

من سیرتم همان که تو می خواستی شده

لب تر کنی عوض شود این بار صورتم!

جنگیدم و به گنج تو فرمانروا شدم

این است از تمامی دنیا غنیمتم

با من بمان که نوبت پیروزی من است

چیزی نمانده است به پایان فرصتم



"علیرضا بدیع"


 

خ ی ل ی ی ی ی ی . . .

برزخ خیلی به تر از جهنمه...

.
.
.
.
وقتی مطمئن نیستی میری بهشت!!!





"ساهر"

 

خیلی بده که بعضیا لیاقت ندارن!

چند روز پیش از خواهرم پرسیدم:

خیلی بده آدم از کسی خوشش بیاد ک ..... (هنوز ؟ وجود نداره!)

یهو بچه رو جو گرفت گفت خب بستگی داره...
مونث باشه یا مذکر...!
متاهل باشه یا مجرد... :|
(این سوال دومش که جدن قیامت بود :)))

گفتم آخه اگه من این سوالو در مورد یه مونث مطرح کنم که متاهل و مجرد بودنش چه اهمیتی داره؟...
اگرم در مورد یه مذکر بپرسم که اصلن چه معنی داره آدم از مذکر متاهل خوشش بیاد؟...

با لحنی عاقل اندر عبلح!...چه حرف قشنگی زد جدن!...
گفت یعنی معنی داره آدم از مذکر مجرد خوشش بیاد...؟...!...
گفتم نه...معلومه که هیچ کدوم معنی نداره...ولی منظورم این بود که مورد اول قبیحه...شنیعه...و از این دست...

خلاصه کلی تلاش کردم تا به التفات این مهم رسوندمش که منظورم کلن "نوع بشر"ه...نه مذکر...مونث...مجرد...متاهل...

بعدش سوالمو -که اصلن نصفشم نذاشته بود بپرسم- پرسیدم: 
خیلی بده آدم از کسی خوشش بیاد که نه تنها می دونی هیچ احساسی نسبت بهت نداره...بلکه می دونی حالشم ازت به هم می خوره!...نه؟

بعد گفت تو از کجا می فهمی که اون آدم حالش ازت به هم می خوره...گفتم یه چیزی همین طوری...ولی راستش خودمم دقیقن نمی دونم چرا همچین حسی دارم!

بعدش گفتم می دونی چیه؟...اصلن من مدتیه به این نتیجه رسیدم "بعضیا لیاقت ندارن آدمو دوست داشته باشن...!"

تاییدم کرد...






"ساهر...و خواهر بزرگ و نازنینش"




 

برای تو...وقتی نشد "از تو" بنوسم!

شب دلواپسی ها هر قدر بی ماه تر بهتر...





"حامد عسکری"

 

نمی شود...!

دوست داشتم چند خطی بنویسم...
چند جمله...
یا حتا فقط چند کلمه...

ولی نمی شود!


حالا نمی شود نوشت...

ای کاش می شد بعضی چیز ها را هیچ وقت نفهمید...
در جهل...آن هم از نوع مرکّبش، ابد الدهر ماند...

حتا اگر بهترین خبر دنیا باشد...



                      *ماهی رودخانه، دنیا را
                      فقط این رودخانه می بیند...!





"ساهر؛ بدون شرح تر از همیشه...!"

*نام شاعرش را فراموش کرده ام...!

 

تا به ابد...

لعنت به تو فرات! به موجت به بسترت!

لعنت به قطره قطره ی آب محقر ات!

 

این ننگ تا قیام قیامت وبال توست...

پیش ات حسین تشنه و نوشیده کافرت

 

خود را منافقانه گوارا مخوان! که خوب

در کربلا عیان شده آن روی دیگرت

 

خاک از شراره های عطش کاست جای تو!

ای آب! تف به غیرت از خاک کمترت

 

تیری که از زیارت شش ماهه می رسید

گفت از گلوی خشک و نشد حیف باورت

 

*

 

باید از اینکه هست گلآلوده تر شوی...

آب فرات! تا به ابد خــــــــــــــاک بر سرت!

                                    آب فرات... تا به ابد خاک بر سرت...




"حسین زحمتکش"


 

چیزی کم ست...

تو نیستی...

هوا، هوای تو باشد...؟!؟
.
.
.
چه انتظار عجیبی...!!!!!


این جا برای از تو نوشتن هوا کم ست
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم ست
گاهی تو را کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دلخوشی خواب ها کم ست...!



"ساهر"



* استاد محمد علی بهمنی...

 

یک دقیقه...حتّا...

درد عشقی کشیده ام که فقط هر که باشد دچار می فهمد
مرد، معنای غصّه را وقتی باخت پای قمار می فهمد!

بودی و رفتی و دلیلش را از سکوتت نشد که کشف کنم
شرحِ تنهاییِ مرا امروز مادری داغدار می فهمد!

دودمانم به باد رفت امّا هیچ کس جز خودم مقصّر نیست
مثل یک ایستگاه متروکم، حسرتم را قطار می فهمد!

خواستی با تمامِ بدبختی، روی دست زمانه باد کنم!
دردِ آوارگیّ هر شب را مُرده ی بی مزار می فهمد

هر قدم دورتر شدی از من، ده قدم دور تر شدم از او
علّت شکّ سجده هایم را «مُهرِ رکعت شمار» می فهمد!

قبلِ رفتن نخواستی حتّا یک دقیقه رفیقِ من باشی
ارزش یک دقیقه را تنها مجرمِ پای دار می فهمد...

شهر، بعد از تو در نگاه من با جهنّم برابری می کرد
غربت آخرین قرارم را آدم بی قرار می فهمد

انتظارِ من از توانِ تو بیشتر بود، چون که قلبم گفت:
بس کن آخر! مگر کسی که نیست چیزی از انتظار می فهمد؟!




"امید صباغ نو؛ مهرابان"

 

دما چیست؟!؟

خونه ی ما بهشت نداره...!!!
همیشه یا زمهریره یا جهنم...*
.
.
.
تا چند روز پیش 
جهنم بود...از چند روز پیش شده زمهریر...بساطی داریم با تغییرات دما...






* سخنی از مادر مهربانم...




"ساهر"


 

برای تو...

من؛ بی تو
.
.
.
مثل ماه/هی ست که آسمان و دریا نداشته باشد...!




"ساهر؛ می دانی که دوستت دارم...ولی نمی دانی چقدر!"


 

...یک سرباز...

ما آدم های جالبی هستیم...!
تمام طول یک هفته را دور خود قدم می زنیم
.
.
.
آن وقت در به در دنبال یک غروب جمعه می گردیم...
تا همه ی دلتنگی هایمان را بیاندازیم گردنش...!!!...


دلم عجیب گرفته ست حس یک غربت -
"غروب جمعه ی بی مرخصی یک سرباز" !!!





"ساهر"


 

خدایا اشک هایم را پاک کن...

گاهی دلم می خواهد

وقتی بغض می کنم

خدا از آسمان بیاید

اشکهایم را پاک کند

دستانم را بگیرد

و آرام بگوید

این جا آدم ها اذیتت می کنند ؟؟!!

بیا برویم ...




"؟!؟!؟"


 

یک نفر...

پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ‌های تازه مرا آشنا کند

پاییز می‌رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه جا کند

او می‌رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را برملا کند

او قول داده است که امسال از سفر
اندوه‌های تازه بیارد، خدا کند

او می‌رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند

پاییز عاشق است، وَ راهی نمانده است
جز اینکه روز و شب بنشیند دعا کند-

شاید اثر کند، وَ خداوندِ فصل ها
یک فصل را بخاطر او جا به جا کند

تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند

خش خش ... ، صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند...



"علیرضا بدیع؛ از پنجره های بی پرنده"



 

کل صفحات : 8
1
2
3
4
5
6
7
...

 

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات